بیمااااارستان

دیروز که 6 از مدرسه اومدم دیدم خونمون کسی نیستتعجب مامانم قلبش اذیت شده بود از1 ظهر بردنش بیمارستان...من از وقتی فهمیدم انقدر گریه کردم گریهتا اینکه ساعت 9 منم با عموم رفتم بیمارستان...انقدر گریه کردم گریه...به زور موندم تو بیمارستان پیشه مامانم....منم که مامانی....خیلی بد بود حاله هممون...ناراحتتا ساعت 2 شب بیمارستان بودیم...منم که امروز امتحان داشتم کتابمو بردم بیمارستان تا بخونم اما یاد نمیگرفتم حالم خوب نبود واسه همینم امروز ساعت اول نمیرم ....اگه به خاطر حسابانم نبود کلا نمیرفتم ...اصلا حوصله ندارم...ایشالله که کسی مریضی مادرشو نبینه....گریه

/ 5 نظر / 5 بازدید
بابک...

انشاالله خدا هر چه سریعتر سلامتیشو بهش برگردونه...سعی کن در اینجور موارد همیشه کنار مادرت باشی تا احساس تنهایی نکنه...منم دعا میکنم واسش...[گل]

saeed

سلام عزیزم غصه نخور ایشالا مامان مهربونت حالش خوب میشه ببخشید نتم قطع بود تازه اومدم

انسان

ووووووووووووووووا برای چی گریه...خوبه تو پرستار نیستی...[زبان] انشاا...زود خوب میشه میاد ..این گریه نداره...انسان مسلما مریض میشه...عوض روحیه دادن ...به اطرافیان...میری گریه میکنی...خدا زیادت کند...[خنده][خنده][خنده][خنده]

کامران

سلام عزیز بسیار ناراحت شدم امیدوارم خداوند هر چه زودتر شفا عاجل حاصل فرماید.برایشان سلامتی ارزومندم.[گل][گل][گل][گل][گل]