قصه های عمو پورنگ

کودکی هایم

وقتی بچه بودم فکر کنم 4و5ساله بودم رفتیم شهربازی جمعیتمونم زیاد بود تا مامانم اینا سرگرم بودن منم انقد چاق بودم تا حواسشون نبود منم رفتم سوار تاب بزرگ شدم {#emotions_dlg.e49}به مسئولش گفتم منو سوار کنید بعدا بابام میاد پولشو میده...{#emotions_dlg.e4}

خلاصه اون اقای هم قبول کرد هی نگفت این بچه4 ساله رو باچه مسئولیتی سوار تاب بزرگ کنم؟هی مامانم ایناهم نفهمیدن تا اخرش دیدن یکی مثله توپ هی داره میچرخه{#emotions_dlg.e29}

وقتی اومد پایین اون اقا هی لپمو میکشید اخرم هرچی بابام اسرار کرد پولو نگرفت خدا خیرش بده اما خیلی باحال بود اما الان میترسم سوار شم ...{#emotions_dlg.e49}  

[ شنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ٢:۱۸ ‎ب.ظ ] [ دخترک مهربون ] [ نظرات () ]