قصه های عمو پورنگ

بچگی عمو پورنگ

من تو مجله ای از عمو پورنگ مطلبی خوندم که دوست دارم به شما هم بگم نمیدونم شنیدین یا نه اما یه لحظه دلم سوخت براش.حالا مطلب رو بخونید:

زمانی که عمو پورنگ بچه بوده خیلی از تاریکی میترسیده تا اینکه یه روز برقهای محلشون میره عمو اونروز خیلی میترسه و گریه میکنه برقه هم از شانس بد عمو دیر وصل میشن برادر بزرگترش ازین موقعیت استفاده میکنه و عمو رو به حیاط میبره و دستاشو میبنده و تنهاش میزاره.عمو هم که از تاریکی میترسه بنده خدا اون شب تنها در حیاط میمونه انقدر گریه میکنه ....ناراحت  اما خوب شد بالاخره ترسش ریخته اما من هنوز از تاریکی میترسم ...قهقهه

[ یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ] [ دخترک مهربون ] [ نظرات () ]