قصه های عمو پورنگ

بیمااااارستان

دیروز که 6 از مدرسه اومدم دیدم خونمون کسی نیستتعجب مامانم قلبش اذیت شده بود از1 ظهر بردنش بیمارستان...من از وقتی فهمیدم انقدر گریه کردم گریهتا اینکه ساعت 9 منم با عموم رفتم بیمارستان...انقدر گریه کردم گریه...به زور موندم تو بیمارستان پیشه مامانم....منم که مامانی....خیلی بد بود حاله هممون...ناراحتتا ساعت 2 شب بیمارستان بودیم...منم که امروز امتحان داشتم کتابمو بردم بیمارستان تا بخونم اما یاد نمیگرفتم حالم خوب نبود واسه همینم امروز ساعت اول نمیرم ....اگه به خاطر حسابانم نبود کلا نمیرفتم ...اصلا حوصله ندارم...ایشالله که کسی مریضی مادرشو نبینه....گریه

[ سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ ] [ دخترک مهربون ] [ نظرات () ]